مولانا محمد بن احمد بيغمى

29

داراب نامه ( فارسى )

اما مؤلف اخبار و مورخ اين تاريخ چنين روايت مىكند كه از خدمتكاران نصر بن عدل يكى آنجا بود ، ناگاه نظرش بر بهزاد افتاد كه مركب خاص نصر بن عدل را [ كه ] آن روز از در باغ برده بود ، امروز برنشسته بود ؛ از سراجل گرفتگى درآمد و عنان مركب بهزاد را گرفت كه تو دزدى يا مگر بهزادى ، كه اين مركب كه تو برنشسته‌اى مركب خاص نصر بن عدل است . چندانك بهزاد ميخواست كه او را دفع كند كه زود آشكارا نگردد ، تا بنگرد كه حال برادرش در ايوان ملك مسروق بچه ميرسد ، فايده نكرد . خلق آگاه شدند . جمعى ديگر گفتند بلى اين مركب از آن نصر بن عدل است كه بر در باغ ببردند و ركاب‌دارش را بكشتند . مگر اين شخص بهزاد است . ايشان درين غوغا بودند كه فغان از درون ايوان برآمد كه فرخ‌زاد در حرب است . بهزاد نيز دست بتيغ كرد و آن‌كس را كه عنان مركب او گرفته بود ، او را تيغى بنواخت و سرش در خاك انداخت و آواز برآورد كه منم بهزاد بن پيل‌زور . بهمن زرين‌كلاه يكى را از اسب بشيب كشيد و بر مركبش سوار شد و دست بتيغ كرد . عياران با جواندوست قصاب دست بخنجر كردند . قاهر شاه و شيرين‌سوار و فهر دلاور و رستم اردستانى چون آواز بهزاد شنيدند خرم شدند و ايشان نيز دست بتيغ كردند و آن خلق را از پيش دور كردند و در حال پيش بهزاد آمدند و خدمت كردند و گفتند ما در طلب تو بدين شهر آمديم . بهزاد گفت من خيلى وقتست كه با شماام . اكنون مردانه باشيد كه وقت كوشش و مرديست . آن قوم دست بتيغ كردند ، بر در ايوان جنگ پيوسته شد . اما مؤلف اخبار و گزارندهء اخبار چنين روايت مىكند كه چون فرخ‌زاد و سيامك و جهر دلاور و شهمرد نهروانى در ميان بارگاه مسروق بن عتبه دست بتيغ كردند و هم در حضور ملك مسروق گرد فرخ‌زاد و آن قوم برآمدند ، و جنگ پيوسته شد ، بهروز عيار در ميان دست‌وپاى خلق ، خود را در بارگاه ملك مسروق انداخت تا پيش فرخ‌زاد آمد و خدمت كرد و گفت اى پهلوان بهزاد